قهرمان ميرزا عين السلطنه

3214

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مفرح الدوله با كاغذجاتى كه چند روز قبل از طهران رسيد مكتوبى از مفرح الدوله بود . من اين مسئله را فراموش كردم بنويسم . در آن ايام كه من در ششدر حيرت دچار بودم و از هيچ سمت فرجى و گشايشى دست نمىداد گناهان بيشمار خودم را آنچه به نظرم بود خاطر آوردم . ديدم از همه بالاتر ظلمى است كه نسبت به مفرح الدوله كرده‌ام . به اصرار و ابرام او را گرفته و آن‌همه تعدى و ستم شد . باز دست از من نكشيد . در خانهء خودش نشسته خرج خودش را مىخورد و اظهار مطلبى به كسى نمىكند . پول هم كه ندارم و نداشتم مهريه و مخارج گذشتهء او را داده طلاقش بدهم . شب هم او را خواب ديدم . صبح كاغذى به مشار اليها نوشته به اين دو شعر سعدى عليه الرحمه معذرت خواستم . اين دو چيزم بر گناه انگيختند * بخت نافرجام و عقل ناتمام گر عقوبت مىكنى مستوجبم * ور ببخشى عفو بهتر كانتقام و عهد كردم اگر سلامت طهران رفتم بقدرى محبت كنم كه رفع تعديات سابقه بشود . اگرچه جواب دو كاغذ من خيلى مختصر و با كدورت بود ، اما اميدوارم به مدارا دل آن دوست به خود رام كنم * به درم رام كنم گر به مدارا نشود اين زنها هم يك خلقتى هستند ، همين‌قدر كه به مرد خود مايل شدند به يك كاغذ خشك‌خالى هم شادند . اما نعوذ بالله از وقتى كه مايل نشوند . آن‌وقت مىشوند . . . كه شير مرغ [ و ] جان آدم هم كه برايش حاضر كنند باوجود اولاد افاده‌ها و كارها مىكند ! وضع لباس شخصى يكشنبه 26 شوال ، هفتم عقرب - سه روز بود ميرزا حسن خان براى وصول ماليات قلعه آمده بود . باز سرش را پيچانده و امروز رفت . عباس هنوز از حليلهء جميله سير نشده و گفتند نرفته . اما مشهدى صدر الله آمد و رفت . مختصر پولى هم دادم تا لوازمات را بياورد . اين مراجعت خواهد كرد ولى عباس همين‌جا خواهد بود . پيراهن ندارم ، كلاه هم صد مقابل بدتر از كلاه شعاع الدين ميرزا شده كه هنگام آمدن آنقدر خنده كرديم . يك كلاه ماهوتى ذخيره دارم كه در مواقع رسمى سر مىگذارم ، حكم تاج‌كيان را به هم زده . جورابها را وصله زده‌اند . پوتين پاره شده بود . كفش زرد مستعملى داشتم از تدبيرات مظفر الدين شاهى كردم . دادم او را واكس سياه زدند بدتر شد . چند مرتبه ناچار شستند حالا مثل انبانه شده ، هيچ نمىشود پوشيد . كارها اميدوارم مرتب شود . مىآيند براى اجاره كردن دهات و ان شاء الله پس از اتمام